| نگاهی دست و پا شکسته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
صدایت را میدزدند
مبادا که بگویی "سبز میخواهم"
امیدت را میدزدند
عجب روزگاریست، نازنین!
و حقیقت را
درون جعبهی جادو
شکنجه میکنند.
سجلد را در پستوی خانه نهان باید کرد!
در این شاهراه دروغ و تهمت و ریا
ماتحت را
به سوختبار دروغ و دَوَنگ
مشتعل میدارند
مدارا کردن را
بیخیال شو!
آنکه بر در میکوبد شباهنگام
به کردنِ ما آمده است.
کون را در پستوی خانه نهان باید کرد!
آنک اراذل و اوباشند
بر هر تقاطع مستقر،
با چفیه و باتومی خونآلود
عجب روزگاریست، نازنین!
و شعار را از مشت میگیرند
و لبخند را از دهان.
بلوتوث را در پستوی خانه نهان باید کرد!
پیتزای آزادی
در اجاق رذالت و جهل
عجب روزگاریست، نازنین!
ابلیس بیشعور مست
برای خود چه پپسیها باز کرده است
دربازکن را در پستوی خانه نهان باید کرد!
| لینک |
اول اینجا را ببینید: کلیک کنید
درســــــته دل ندارم، ولــی خب پـــــــول که دارم
ذهـــــن سالــــــم ندارم، ولـی Red Bull که دارم
از بین این همه من یه رئیس شاســـگول که دارم
از بین این همه من یه رئیس شاســـگول که دارم
درســــته مغز ندارم، ولی خب رو که دارم
عقل سالـم نه، ولی زوری تو بازو که دارم
یه هالـــهی پر نور ِ گندیدهی بَد بو که دارم
یه هالـــهی پر نور ِ گندیدهی بَد بو که دارم
وای که چه حالیــه، همــهچی عالیــــه
خوش میگذره وقتــــی جیبتون خالیه
وای که چه حالیــه، همــهچی عالیــــه
خوش میگذره وقتــــی جیبتون خالیه
تو که هی واسه عربها خرج میکنی و گردنت رو کج میکنی
بگو بینیـــم، یارانـــــــهها رو برای ما هـــم خرج میکـــــــنی؟
حالا که...
اعتــــبار قرضی نداریم و
صــــندوق ارزی نداریم و
دشــمن فرضی نداریم و
تحـــرک مـــرزی نداریم و
جامعهی هرزی نداریم و
اقتصـــــاد درزی نداریم و
راضی و مرضی نداریم و
هرچی میارزی نداریم:
حالا مــا رو خُـــل میکـــنی؟
عربها رو اُســـکل میکنی؟
سر کیسه رو شُـل میکنی؟
جیبهای ما رو پُر میکـنی؟
شما که به من رأی نمیدین و همهش دارین به من میخندین
به اون یکـــــیها رأی مــیدین و در رو روی مــن مـیبنــــدین
واسهی من رأی میآرن، اسم من رو دَر میآرن
واسهی من رأی میآرن، اسم من رو دَر میآرن
آره حرف راســـت ندارم، قســــم عباس که دارم
دوســـت تو تهرون نه، ولی توی کاراکاس که دارم
یه دولت عالی، ولی عامــی و نَســناس که دارم
یه دولت عالی، ولی عامــی و نَســناس که دارم
درسته پشــــــــمالوام، ولـــــی خب Veet که دارم
کت و شلوار نه، ولـــــی کاپشـــــن قُزمیت که دارم
یه صـــــــورت مثل قیـــــــــافهی Brad Pitt که دارم
یه صـــــــورت مثل قیـــــــــافهی Brad Pitt که دارم
وای که چه حالیــه، همــهچی عالیـــه
خوش میگذره وقتـــی جیبتون خالیه
وای که چه حالیــه، همــهچی عالیـــه
خوش میگذره وقتـــی جیبتون خالیه
| لینک |
چه کسی مسئول فیلتر کردن سایتها و وبلاگهاست؟ ارشاد؟ قوه قضائیه؟ سپاه پاسداران؟ مخابرات؟ آیاسپیهایی مثل پارسآنلاین؟... هر شخصیت حقیقی یا حقوقی که هست، من چند کلمه حرف دارم خدمتشون:
"دوست عزیز و مهربون، برادر یا خواهر گرامی و ارجمند، از اینکه وبلاگ من رو هم فیلتر کردی ازت ممنون و متشکرم... راستی حال مادرت چطوره؟!"
| لینک |
١٣۴
با سلام، سیستم کامپیوتری اطلاعرسانی سازمان هواشناسی کشور - هواگو - در خدمت شماست. جهت اطلاع از پیشبینی وضعیت هوای استان تهران عدد ١، وضعیت هوای استانهای دیگر عدد ٢، اطلاع از تفسیر نقشه عدد ٣، شنیدن اطلاعیه عدد ۴، اطلاع از توصیههای کشاورزی عدد ۵، و خروج عدد ٠ را شمارهگیری نمایید.
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گر چه میگویند: "میگریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران"
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومهی تاریک من که ذرهای با آن نشاطی نیست
و جدار دندههای نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش میترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران -
قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
فرمانی دریافت نشد، با تشکر از تماس شما، خدانگهدار.
| لینک |
حکایت رانندهای که دوست داشت مهندس باشد
زمان: یکی از شبهای شهریور ١٣٨٨ خورشیدی
مکان: داخل تاکسی پیکان نارنجی
ببین مهندس، من خودم فوقلیسانس مهندسی دارم! حالا رو نبین کُلاهم رو برداشتن و مجبورم مسافرکشی کنم، مام درس خوندیم و حالیمونه... آدم وقتی زن میگیره، نصف میشه! نصف خودتی، نصف زنته! وای به روزی که بچهدار بشی، یکسوم خودتی، سهچهارم بقیهت میشه مال زن و بچهت! زندگی نمیمونه واسهت!
| لینک |
همزمان با تولد ٣١ سالگیام، از این به بعد در این وبلاگ هم مینویسم:
پیشنهادهای من به همه، برای شریک شدن در لذت شنیدن ترانههایی که دوستشون دارم...
| لینک |
حدود هفتاد درصد بازدیدکنندگان این وبلاگ، از طریق جستجوی عبارت "لای پا" (یا عباراتی از این قبیل) به اینجا سر میزنند! دیروز یک نفر "در جستجوی "جوراب عاشق" به این وبلاگ هدایت شده!
خداوند همهی ما را به راه راست هدایت کنه!
پ.ن. فردا شاید یک نفر در جستجوی همین کلمهی "راست" بیاد اینجا! منظور اون شخص از "راست" چی میتونه باشه؟
- راستی و درستی؟
- Erection ؟
- راستی و درستی در Election ؟
- Erection جناح راست در Election ؟
| لینک |
مردم عزیز ایران، من به شما علاقه دارم! چه کسی گفته کابینهی من از دوستان و آشنایان تشکیل شده و نخبگان هیچ جایی در اون ندارند؟ واقعا تعجب میکنم! چه کسانی به شما این اطلاعات نادرست رو ارائه میکنند؟ بهترین کابینه از المپ و کابینهی زئوس تاکنون، کابینهی من بوده، اسناد و مدارکش هم موجوده:
معاون اول: بنده منزل، که هم غذا خوب درست میکنه و هم بچهها رو تا حالا خوب تربیت کرده و خوشبختانه قابلیت مطرح شدن در سطح جامعه رو نداره و کسی نمیتونه دربارهی ایشون که ناموس بنده هست صحبتی بکنه، چون اصلا چیز قابل صحبتی نداره ایشون.
سخنوی دولت: ملوک خانم، صیغهی حاج مهدی ماستبند (همسایهمون)، که خیلی خوشصحبت و پر چونه است و بیشتر از هر کس دیگهای که میشناسم صحبت میکنه. تنها نکتهی مبهم در مورد ملوک خانم اینه که قبلا زن حاج ابوالفضل دلاک بوده و معلوم نیست چطور شد که حاج ابوالفضل یهو سه طلاقهاش کرد و ملوک خانم هم بلافاصله صیغهی حاج مهدی ماستبند شد. در غیاب ملوک خانم هم شوهرش یعنی حاج مهدی ماستبند جانشین ایشون هستند و از طرف دولت صحبت میکنند.
رئیس سازمان تربیت بدنی: علی آقا (رفتگر محله) که هرچند چیزی از ورزش سر در نمیاره، ولی هر وقت ما توی کوچه فوتبال بازی میکردیم، بدون معطلی بازی ما رو به هم میزد و میاومد همون جایی که ما بازی میکردیم رو جارو میکرد، تا بازی ما تعطیل بشه و ما بریم و به درس و مشقمون برسیم.
رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری: حاج محسن، که توی خیابون منوچهری عتیقهفروشی داره و سالی دو سه بار هم میره مسافرت و هیچوقت هم زری خانوم (زنش) رو نمیبره و میگه اونجاها که میره خیلی خطرناکه و اصلاً جای زن (یعنی زن خودش) نیست. کاش حاج محسن دختر داشت و دخترش رو میگرفتم برای پسرم... حیف که منم پسر ندارم!
وزارت اطلاعات: پیشنهاد اولیه من صفورا خانم، همسایه ته کوچهمون بود که همیشه دم پنجره است و یه گوشش به تلفن و یه گوشش به رفت و آمد توی کوچه، و از تمام احوالات اهالی محل خبر داره، و هر وقت کسی بخواد سراغ یا آمار از کسی بگیره، یکراست میره سراغ ایشون. ولی چون مجلس محترم به وزیر زن رای نداد، گزینهی بعدی ممدآقا دکهای شد که به قول بابای خدابیامرزم از 30 سال پیش با موتورگازی روزنامه اطلاعات پخش میکرد و بعدها که شهرداری بهش یه دکه داد، نه تنها اطلاعات، بلکه کیهان، همشهری، ایران، اطلاعات فناوران، زندگی ایدهآل، بانیفیلم، نقشآفرینان، حرفه هنرمند و حتی سیگار، آدامس، کارت اینترنت، شارژ موبایل و خلاصه همه چیز میفروخت.
وزارت نیرو: امیرحسین، پسرخالهی محمدحسن (پسر صاحبخونهمون) که باشگاه بدنسازی میفت، ولی پارسال تو یکی از تمرینها ٢٠٠ کیلو اسکات زد و باد فتق گرفت و مجبور شد بعد از اون فقط تو بوفهی باشگاه کار کنه، ولی با اینحال هنوز زورش خیلی زیاده.
وزارت آموزش و پرورش: گزینهی اصلی من برای این پست، خاله مهری بود که 20 سال معلم کلاس پنجم دبستان پسرانهی تربیت بوده، و فقط یه سال از این بیست سال (سال دوم خدمتش) از کار بر کنار شد، که اون هم به خاطر تهمتی بوده مبنی بر اینکه سال اول با یکی از شاگردهاش ور میرفته! و همین تهمت باعث جدایی خاله و شوهرش (آقا رضا فیلتر ساز) شد. البته سال بعد از خاله رفع اتهام و بنابراین دوباره استخدام و مشغول به کار شد. متاسفانه چون خاله مهری رای اعتماد نگرفت، همون شاگردش، که اتفاقاً ده سال بعد از اون تهمت ناروا اومد با خاله مهری ازدواج کرد (و شد شوهر خالهی ما)، گزینهی بعدی من برای وزارت آموزش و پرورش بود، که رای اعتماد هم گرفت.
وزارت بازرگانی: بابای حنیف (همکلاسی دورهی دانشگاهم)، مدیر شرکت بازرگانی ستمدیده و پسران، که خیلی با تجربه است و کارش صادرات روده و پوست گوسفند و واردات کالاهای اساسی مثل فلش مموری، کاندوم طعمدار و فیتیلهی فندک زیپو بوده و تازگیها هم برای هر کدوم از پسراش یه تاکسی سمند گرفته تا خرج آرم طرح ترافیک نده!
وزارت صنایع و معادن: حسن!
وزارت جهاد کشاورزی: آقای سلیمی، باغبون پارک سر گذر که همیشه سر ما داد میزد که روی چمن ها ندویم و انصافاً گل و چمن پارک محلهمون رو از پارکهای اطراف بهتر نگهداری میکرد. علاوه بر اون، ته پارک برای خودش میوه و سبزی میکاشت و چون به هسته خیلی علاقه داشت، هستهی میوهها رو به هم پیوند میزد و یکبار هم موفق شد از هستهی آلبالو، درخت بیسکوئیت مادر عمل بیاره!
وزارت تعاون: دایی خسرو، که چند سال پیش خودش رو از تعاونی مصرف فرهنگیان بازخرید کرد تا با پول بازخریدش توی گلدکوئست سرمایهگذاری کنه، ولی چون سرش کلاه رفت و به خاک سیاه نشست، سعی کرد برگرده و دوباره توی تعاونی کار کنه. خانم والده هم فرموده بودند اگر دایی خسرو رو نبرم سر کار، شیرشون رو حلالم نمیکنند.
وزارت مسکن: آقای بروجردی (بنگاهی کنار سوپر آقا رسول)، که ایدههای انقلابی در مورد مسکن داره و از ٣٠ سال پیش تا حالا توی محل نه اجازهی ساخت و ساز و نوسازی به کسی داده، و نه اجازهی خرید و فروش. در این سالها هم هر چی به جمعیت محل اضافه شده و بچهها بزرگ شدند و ازدواج کردند و ... همه مجبور شدند به یه محلهی دیگه بروند، یا توی همون خونهی پدریشون یه اتاق بگیرند و همونجا سر کنند. یکی دو بار هم که بعضی از اهالی محل سعی کردند خونهشون رو بازسازی، یا اقدام به خرید و فروش کنند، بطور تصادفی سکته کردند یا ماشینشون تو جادهی شمال چپ کرد.
وزارت رفاه: آقا رسول، بقال محل که اسم بقالی (یا به قول خودش سوپرمارکتش) رو گذاشته بود "رفاه محل" و با زن و بچهی مردم مثل زن و بچهی خودش رفتار میکرد، مخصوصا با زنهاشون! و همهی اهالی محل هم ازش راضی بودند! تنها ایرادش این بود که وقتی جنس زیاد ازش میخریدند، توی محاسبه قاطی میکرد و همیشه یه چیزی بیشتر از جمع اجناس پول میگرفت! ولی به من قول داده که برای وزارتخونه یه ماشین حساب جدید بخره و حواسش رو جمع کنه و همچنین قول داد که با زن و بچهی مردم مثل خواهر و مادرش رفتار کنه.
وزارت ارتباطات: گزینهی اول لیلا آدمخور (فاحشهی محل) بود، که با همه پسرها و مردهای محل رابطه داره و همیشه اعتقادش اینه که این ارتباطات باعث پایدار موندن خانوادههای محل میشه! ولی چون رأی اعتماد نگرفت، آقا رضا (شوهر سابق خاله مهری) که بعد از جدایی از خاله مهری با هیچ زن و مردی! رابطه نداشت رو انتخاب کردم، تا شاید یه کم دست و بالش توی رابطه باز بشه و از این تنهایی در بیاد.
وزارت دادگستری: پیرمرد لحافدوزی، که هفتهای دوبار، سهشنبهها و پنج شنبهها از محلهمون رد میشد و خیلی بلند داد میزد: "لافدوزیییییییییییییییییییه"، و اونقدر صدای دادش بلند بود که مُرده رو هم از خواب مرگ میپروند! بابای خدا بیامرز من هم یه ظهر پنجشنبه که خواب قیلوله میکرد، از صدای داد همین لحافدوزی سکته کرد و عمرش رو داد به شما.
وزارت کار: عمو محسن (دوست بابای خدابیامرزم) که از ٣٠ سال پیش که در عشق شکست خورد، تا حالا بیکار بوده و هیچکس به اندازهی اون قدر کار رو نمیدونه. تازه اینجوری یه کاری هم گیرش اومده و یک نفر از تعداد بیکاران کشور کم شده!
وزارت کشور: گزینهی اول کشور خانم، زن حاج آقا شریفی (صاحبخونهمون) بود که رای اعتماد نگرفت و چارهای نبود جز اینکه خود حاج آقا شریفی، شوهر کشور خانم بشه وزیر کشور. خدای نکرده اینجا مملکت کفر نیست که زن یه نفر رو بسپاریم دست یه نفر دیگه! حالا اینکه میگویند حاج آقا شریفی مکه نرفته و چرا حاج آقا صداش میکنند، من تعجب میکنم! این حرفها که ربطی به توانایی ایشون نداره! نیت از عمل مهمتره، اگه شما نیت حج کنید و به امامزاده صالح بروید و به کفترها دونه بدهید، مثل اینه که شصت و نه بار حج تمتع رفته باشید. سندش موجوده! شما چطور اینا رو نمیدونید؟
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: آقا بهروز (سلمونی محل) که "بهروز قیچی طلا" هم صداش میکنند. خوبیه آقا بهروز اینه که هم با قیچی خوب کار میکنه و هم با تیغ، و هر وقت اصلاح رو خراب کنه اصلا دستپاچه نمیشه و از ته میزنه! تازه کلی هم روزنامه روی میز سلمونیاش داره که همهشون صفحهی جدول روزنامهی کیهان هستند که غلط هم حل شدهاند.
وزارت علوم: آبجی بزرگهی ساسان (همکلاسی و همسایهمون) که همیشه دم امتحانا با من و ساسان علوم کار میکرد، بعنوان گزینهی اول مطرح بود، ولی چون رای اعتماد نیاورد، خود ساسان که همیشه نمرهی علومش از من بهتر میشد رو انتخاب کردم. ساسان سابقهی درخشانی در علوم داره، یه بار به خاطر تشریح دستگاه تناسلی قورباغهی نر توی کلاس، خانم معلممون بهش بیست داد و یه ماچ آبدارش کرد.
وزارت خارجه: آقا سیروس (بابای اشکان همکلاسیم)، که سالی ده بیست بار میرفت خارج و آخرین باری هم که رفت، لب مرز دستگیر شد و چند سالی رفت زندان. طفلک خیلی وقت بود که خونهنشین شده بود و کسی از تجربهاش دربارهی خارج استفاده نمیکرد.
وزارت راه: منصورخان (سر دستهی تاکسی خطیهای سر خیابونمون) که همهی راهها و میونبرهای این اطراف رو بلده و تازگیها هم تاکسیاش رو تبدیل کرده و سمند گرفته و دیگه از میونبرهایی که دستانداز دارند نمیره. در ضمن روی داشبورد سمندش به جای عکس فردین، از این کارت تلفنهای ژاپنی که عکس دختر خوشگلای ژاپنی داره چسبونده و من هر وقت سوار ماشینش میشم و این عکسها رو میبینم، یه جورایی میشم!
وزارت اقتصاد: بابای خدابیامرزم! که همیشه میگفت آدم باید اقتصادی خرج کنه و پول خرج قرتیبازی و چرت و پرت نکنه. البته منظورش از قرتیبازی و چرت و پرت، کتاب و مجله و سیدی و از این چیزها بود و خدا بیامرز راست هم میگفت، از وقتی کتاب و مجله نخریدم، تونستم پول جمع کنم و یه موتور بخرم و باهاش کار کنم و خرج تبلیغات ریاست جمهوریام رو در بیارم.
وزارت دفاع: برزو مگسک، که از بچگی تیراندازیش با تیرکمون مگسی حرف نداشت و یه سال هم که هیچ تجدیدی نیاورد، باباش بهش یه تفنگ بادی ۵/۵ دوربیندار جایزه داد. این اواخر هم قبل از اینکه وزیر بشه، رفت یه جا عضو شد و اونها هم بهش یه کارت و یه تفنگ واقعی دادند تا باهاش ماشین مردم رو بگرده و امنیت محله رو حفظ کنه. وزارت نفت: آقا مجتبی نفتی، که الان دیگه مغازهش رو کرده ویدئو کلوپ، و سیدی پلیاستیشن و ایکسباکس و فیلم و دیویدی و از این چیزا میفروشه. شایع شده بود که چرخ نفتش رو داده به حاج آقا شریفی، جواز نفتی رو هم گرو گذاشته و با پولش رفته کربلا و پسرش تو درگیری اونجا کشته شده و حالا هم چون قرضش رو نتونسته پس بده، جوازش رو توقیف کردهاند.
وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی: حاج ابوالفضل، دلاک حموم عمومی محل که آمپول هم میزنه و ختنه و حجامت هم میکنه. یه بار هم کتف حاج مهدی ماستبند رو موقع مشت و مال از جا در آورد و دوباره خودش جا انداخت. طفلی حاج مهدی از درد زبونش رو گاز گرفت و نصف زبونش کنده شد و الان هر وقت یاد اون ماجرا میافته میگه: "ای ابوفَح ماحَح قَحبه"!
رئیس بانک مرکزی: من تعجب میکنم! چطور شما ایشون رو نمیشناسید؟ من به شما توصیه میکنم آمار و اطلاعاتتون رو کامل کنید! همه رو که من نباید به شما... بگم! خودتون در مورد این یکی مطالعه کنید! من شما رو دوست دارم! یه سری عکس و مدارک از شما ملت شریف اینجا دارم ها! بگم؟... بگم؟!
و من الله توقیف!
| لینک |
و انسان را آفریدیم و او را آدم نام نهادیم (١) و او را همدمی خلق کردیم حوا نام، تا جفت او باشد (٢) دال الف ف (٣) و فرشتگان را جملگی امر فرمودیم که آن دو را سجده کنند (۴) به گاه سجده، چشم ابلیس بر جفت آدم فتاد (۵) و نیز جنبشی در قلب و در بعض اندامش (۶) نون عین واو ظا (٧) که ما به حال مخلوقاتمان آگاهیم (٨) و به راستی که ما آفرینندهی زمین و آسمانیم (٩) پس ما را گفت که چنین جفتی را ابلیس میباید، نه آدم (١٠) که آدم از خاک است و ابلیس از آتش (١١) خاکِ آدم، آتش شهوتِ حوا اطفاء کند (١٢) ولی آتش ابلیـــــس، بر تن حوا آتش عشـــق بیافزاید (١٣) چون این سخن بشنیدیم، امر فرمودیم که او را در آب بیاندازند (١۴) تا بدین تدبیـــــر، برای ابد خامــــوش گردد (١۵) چرا که در بارگاه ما، جای هیزی و آپارتاید نباشد (١۶) پس به عجز و لابه از ما خواست که به پاداش سالیان عبادتش، او را ببخشاییم (١٧) و ما هم حساس (١٨) که ما بخشانندهترین بخشانندگانیم (١٩) او را عفو فرمودیم (٢٠) و درختی در گوشهای دور افتاده در عدن به نامش زدیم (٢١) سند منگولهدار (٢٢) تا از میوهاش بخورد و از آب روان جویبار کنارش بیاشامد و از سایهاش بهره گیرد (٢٣) و هرگز آنجا را ترک نگوید (٢۴) و اطراف ما و دیگر مخلوقاتمان آفتابی نگردد (٢۵) به آدم و حوا هم امر کردیم که دور و بر آن درخت نروند (٢۶) و رویمان نشد بگوییم که چنین موجود هیز و بیشعوری خلق کردهایم (٢٧) و از بیم غیرتی شدن آدم (٢٨) و از بیم لغزش حوا (٢٩) جملگی ماجرای ابلیس را ماستمالی فرمودیم (٣٠) و داستان میوهی ممنوعه را خلق کردیم (٣١) همانا که ما پوشانندهی بدیهای مخلوقات خویش هستیم (٣٢) باری پس از چند، فرشتگان خبر آوردند که ای آفرینندهی جن و انس (٣٣) چه بیخبر نشستهای که در مجاورت درخت چه بسیار خبرهاست (٣۴) و ما این تهمت بیخبری را از فرشتگان تاب نیاوردیم (٣۵) همه را جملگی منهدم فرمودیم، تا عبرت آیندگان گردد (٣۶) که ما جبارترین جباران هستیم (٣٧) و صد البته میدانستیم که در مجاورت درخت چه خبرهاست (٣٨) ولی خواستیم تا با چشــــم خویش ببینیم و باور کنیم (٣٩) پس به ســـوی درخت شتافتیم (۴٠) و با دیدن صحنه، آه از نهادمان برخاست (۴١) چون آدم و ابلیس را همزمان مشغول کار حوا دیدیم (۴٢) و از بیغیرتی آدم و بی چشم و رویی ابلیس و هوسرانی حوا به خشم آمدیم (۴٣) پس آدم و حوا را از سر خشم با اولین پرواز به زمین تبعید (۴۴) و ابلیس را نیز پُف فرمودیم (۴۵) پس به طرفة العینی خاموش گشت و به دودی مبدل (۴۶) پس او را شیطان نام نهادیم (۴٧) آدم و حوا را نیز آلزایمر عطا کردیم (۴٨) تا که دیوثی خویش از یاد ببرند (۴٩) و داستانی سر هم نمودیم (۵٠) همان که خود بهتر آگاهید (۵١) داستان میوه و از این حرفها (۵٢) که شاید آنان را رهنمون گردد در همهی احوال آتی (۵٣) که دگر از ما سر نپیچند (۵۴) و شیطان پُف شده را به انتقام سوی آنان فرستادیم (۵۵) تا در همه احوال آنان را بیازارد (۵۶) که گویند تفرقه بیافکن، پادشاهی کن (۵٧) همانا که ما تیزترین تیزهاییم (۵٨) و ما از آن پس بر تو بیشمار پیامبران فرستادیم (۵٩) و بعضی از آنان را کتاب عطا فرمودیم (۶٠) و در هر کتاب، دعوتی آشــــکار (۶١) و در هر دعوت، تو را به ســـوی خویش فرا خواندیم (۶٢) چرا که سالیان سال است که تنها ماندهایم (۶٣) ابلیس و دیگر فرشتگان را از برای تو از کف دادهایم (۶۴) و حالا تو چنان داستان میوه را باور کردهای (۶۵) که خود ما هم باورمان شده از مهد تا لَحَد (۶۶) هم خود را آواره کردی و هم ما را اَحَد (۶٧) ای انسان، آخر چرا از آن درخت میوه چیدی؟ (۶٨) خب از سر کوچهی محمود اینا میخریدی (۶٩)
سورهی (( الثِثیة لعبة و لهو معربد فی جنة ))
نسخهی ٢٠٠٩ ویستا
| لینک |
در مقابل کره الاغ کدخدا و دار و دستهی طویلهاش،
از عادل فردوسی پور که سهل است،
از شیطان هم حمایت میکنیم.
| لینک |
از قدیم گفتهاند: "کردهی پشیمان، به از ناکردهی پشیمان!"
خب
من کردم
و
تو نکردی
پشیمون هم نیستیم!
تکلیف چیه؟!
| لینک |
اعلانیه
به تعدادی وبلاگ با اسامی سه یا چهار کلمهای جهت اضافه نمودن آنها به لیست دوستان سمت راست این صفحه نیازمندم. باشد که لیست لینکهای نامبرده از شکل و شمایل بیناموسی و آلتگونه به شکلی خدا پسندانه و مطابق موازین شرعی تبدیل شده و جمعی از خانوادههای معزز و معظم خوانندگان ذکور و اناث این وبلاگ از نگرانی رها و برای سلامتی این حقیر بلاگر و جمیع بلاگرین و بلاگرات دعاگو گردند...
| لینک |
خب حالا که امضا جمع کردیم و اسم خلیج همیشه فارس (و گاه عرب!) رو دوباره زنده کردیم، به سلامتی باراک حسین عزیز که قراره با محمود جون برن هاوایی، ما هم بریم سفر دوبی دوبی! چند میلیون خرج کنیم و برگردیم! دوباره که گردن عربها رو خوب قطور کردیم، چند سال دیگه راه بیافتیم و دوباره امضا جمع کنیم که اینجا اسمش خیلی وقته ایرانه و بیخود کرده هر کی گفته اسم اینجا یه چیز دیگهست!
| لینک |
- تق تق تق!
- کیه؟!
- منم، مادرتون!
- دارم تو آیفون تصویری میبینمت آقا گرگه!
- پس چرا میپرسی کیه؟!
- پول داری یا نه؟!
- آره آوردم!
- تنهایی؟
- آره، خودمم فقط...
- ما سه نفریم ها! میشه ١۵٠ چوق!
- باشه بابا! قبوله!
- پول رو نشون بده ببینم!
آقا گرگه تراولچکهای تقلبی رو نشون شنگول و منگول و حبهی انگور داد و اومد تو خونه و هر سهتاشون رو...
...خورد!
پ. ن. ١ بعد منتظر شد تا بزبزقندی بیاد و باهاش همون کاری رو بکنه که فکر کردیم با اون سه تا میکنه!
پ.ن. ٢ بزبزقندی و آقا گرگه تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن و ۴ تا بچه به فرزندی قبول کردن و اسمشون رو گذاشتند شنگود، منگود، محمود و حبهی انگود!
پ.ن. ٣ چهجوری؟! اینجوری؟!
| لینک |
دو پا داشت
دو پای دیگر هم قرض کرد
.
.
.
خر شد
و
ماند!
پ.ن. از طرف سازمان حمایت از چهارپایان گریز از مرکز!
| لینک |
منم محمود، خدمتگزار جهان، خدمتگزار بزرگ، خدمتگزار توانمند، خدمتگزار لبنان، خدمتگزار فلسطین، خدمتگزار چهار گوشهی جهان، به جز ایران... پسر پدرم، نوهی جدم، نتیجهی پدرجدم، نبیرهی پدر پدرجدم، ندیدهی پدرجد پدرجدم...
آنگاه که با نظارت شیخ احمد و گیسکشیهای مشهدی کلهر، فیتیلهی حاج مهدی را در خواب پنجاه هزار تومانی پیچاندم و دماغ اکبر ٢٠٠۵ را سوزاندم و در خدمت آقا بر مسند خدمتگذاری بنشستم، همهی مردم انگشت حیرت به دهان گزیدند و دست بیچارگی بر سر کوفتند و جملگی فریاد برآوردند که "ماتحتمان دریده است!"
پس در راستای فرو کردن معروف و از بیخ بریدن منکر، نیروی انتظامی بر سر چهارراهها گماردم و جملگی خواهران فاطماندو و برادران مدرّج را بر امر خطیر و حساس وجب کردن مانتوی نسوان و محاسبهی میزان راست شدگی زلف رجال و سنجش افتادگی سینهی مادربزرگان و اندازهگیری ضخامت عصای آقابزرگان نهادم. از دگر سو با کمک حاج ضرغام، اموری ناچیز چون قتل و سرقت و مخدرات را با ساخت و پرداخت برنامههای جعبهی جادو، سر و ته به هم رساندم.
و من امر فرمودم هر روز یک کشف علمی در سرزمینم اعلام گردد؛ پس در دوران خدمتگذاری من درمان تمام بیماریهای لاعلاج، راهحل مشکلات اقتصادی، کلیه کشفیات مهندسی فوق مدرن، پیشرفتهای صنعتی و علمی و غیره حاصل گشت، تا بدانجا که صدای سران مجامع بینالملل در بیامد و از رشک و حسد، مرا دیوانه خواندند.
من هاله داشتم، سبز، نورانی، کم مصرف، با مصرف ۳۰ و نوردهی ۱۲۰۰۰وات! چو در سازمان ملل بسمالله و اللهم بر زبان جاری نمودم، سران عالم جملگی فریز گشتند و خداوند منان همگی آنان را پـــــــــاز فرمود، گویی مژگانشان از دو قطب همنام بودی که پلک بر هم نیاسودی!
من آنچه آباد گشته بود، ویران ساختم، چنان که اسکندر و چنگیز و هلاکو و تیمور و صدام جملگی لُنگ به در آورده، پیش پای من پهن نمودند. پس آنگه اینچنین شایع گشت که من گوهری تابناک و درخشان بر پیشانی تاریخ جهانم، پس دشمن قصد ربودن من نمود، ولکن به درایت پیامبرگونهی من، محمود، جملگی دشمنانم خیط گشتند و به آنان بیلاخی بس عظیم حوالت فرمودم!
من سهمیه آوردم، از برای همه چیز. من امر فرمودم مردمان به قدر سهمیه اکسیژن تنفس کنند: از برای مردان روزی ۱۰۰۰ دم و بانوان ۲۰۰۰ دم. پس امر فرمودم، هر آنکس که بگوزد، ۱۰۰ دم از سهمیهاش به نفع مستمندان کسر گردد و هر آنکس که سهمیهی خویش بفروشد، کارت اکسیژنش را در مقعد مطهرش فرو چپانند!
من اقتصاد را بر زمین بنهادم و امر فرمودم جمله وزرا یورتمه بر آن ممارست نمایند و پس از آن دو پای خویش بر دو طرف آن نهادم و یک دل سیر بر آن قضای حاجت و غذای خویش نمودم! سپس تلمبه بر حلق تورم نهادم و آنرا تا بدانجا که مرا زور بود، باد، و فانوس اعراب با نفت ۱۲۰ دلاری منور نمودم!
من انرژی ساختم، هستهای... آخ... هستهای! من با آن سلاح ساختم، صلح آمیز! از برای آن چنان مردمان را زیر فشار هستهاش چلاندم که همگان از رضایت سکوت برگزیدند و لام تا کام جان اعتراض نیافتند. پس چون آنان را بس نجیب یافتم، به پاس همراهیشان برق را از آنان دریغ داشتم، روزی ۲ نوبت!
من هر آنچه خوبی بود در جهان گستراندم، آنگاه این امر بر دیگران مشتبه گشت که من نه ناجی موعود، که خدای قادر مطلق، و هستی بخش هستی آفرینم! پس برای نهی آنان از شرک، مقام الوهیت به اکراه پذیرفتم و در مسند خداوند به خدمتگزاری مداومت ورزیدم...
منم محمود، خداوند جهان، خداوند بزرگ، خداوند توانمند، خداوند لبنان، خداوند فلسطین، خداوند چهارگوشهی جهان، به جز ایران،... پدر پسرم، پدربزرگ نوهام، پدرجد نتیجهام، پدر پدرجد نبیرهام، پدرجد پدرجد ندیدهام...
پ.ن. یک نفر این بابا رو از برق بکشه!
| لینک |
For Richard Wright, pianist, keyboardist, songwriter and founding member of Pink Floyd who died of an undisclosed form of cancer in his home in Britain on 15 September 2008. He was 65 years old. At the time of his death, he had been working on a new solo album, which was thought to comprise a series of instrumental pieces...
| لینک |
آدمها چیزشان برای هم تنگ میشود
آدمها چیز یکدیگر را میخورند
آدمها به هم چیز میدهند
آدمها به هم چیز میکنند
آدمها چیز یکدیگر را نگه میدارند
آدمها به چیز یکدیگر احترام میگذارند
آدمها چیزشان را دست هر کس نمیدهند
آدمها چیز یکدیگر را میبوسند
آدمها چیز خود را به دیگران نشان میدهند
آدمها به چیز دیگران نگاه میکنند
آدمها چیزشان را با چیز دیگران مقایسه میکنند
آدمها چیز یکدیگر را در دست میگیرند
آدمها چیز یکدیگر را میفشارند
آدمها چیز در چیز یکدیگر، قدم میزنند
آدمها چیز خود را خیلی دوست دارند
آدمها چیز را میپرستند
آدمها چیز دارند
آدمها چقدر چیز دارند...
آی آدمها...
پی نوشت: روی این چیـــــز کلیک کنید و آنرا حتما بخوانید!
| لینک |
توی ده قلمدون
احمدی بود آویزون
احمدی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
موی بلند، ابرو کمون
روی قشنگ، جون جون جون
نه خودی و غیر خودی
نه مردمان نخودی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها بود و بیچاره
هر روز میرفت اداره
همکارش میگفت:
احمدی میای بریم نماز؟
نه نمیام، نه نمیام
ریشت رو میخوای بلند کنی؟
نه نمیخوام، نه نمیخوام
موتور سوار پولیتیک
تکچرخ میرفت تیلیک و تیلیک
موتوری چرا تکچرخ میری؟
دارم میرم رانت بخورم
دیرم شده عجله دارم
موتوری خوب و نازنین
چرخ بر هوا سر بر زمین
رویت کثیف و بد بو
با دندونای کرمو
یه کمی به من سواری میدی؟
نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من پلیدم
با گندهها پریدم
اما تو چی؟
موی بلند، ابرو کمون
روی قشنگ، جون جون جون
یه جعبه افتاد اون وسط
تو جعبهای یا تیوی؟
تیوی خوش زبانم
منم بیام به تیوی؟
نه جانم!
آخه چرا نه؟
واسه اینکه من صبح تا غروب
با رفقای خوب
با آشغالای توی جوب
خبر میسازیم خیلی توپ
اما تو چی؟
موی بلند، ابرو کمون
روی قشنگ، جون جون جون
در وا شد و یه آجدان
پرید بیرون از زندان
نعره زنان آژیر کشان
اومد و اومد پیش احمدی
عالیجناب! آهای جناب!
میای با من به بازی؟
یاسر ... یاسر... به گوشم...
بذار چفیه بپوشم
آجدان ریزه میزه
ببین چه لات و هیزه
اما تو چی؟
موی بلند، ابرو کمون
روی قشنگ، جون جون جون
احمدی زار و گریون
پاشد اومد به میدون
آهای خودی... غیر خودی...
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم!
چرا نمیاین؟
غیر خودی گفت:
من و داداش و بابام و بابات
سالی دو سه بار، میریم انتخابات
اما تو چی؟
یهو خودی گفت:
نگاش کنین
موی بلند، ابرو کمون
روی قشنگ، جون جون جون
احمدی دوید تو مسجد
احمدی میای بریم نماز؟
میام میام!
ریشت رو میخوای بلند کنی؟
میخوام میخوام!
احمدی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
ریش دراز
موی کوتاه
روی سیاه
واه واه واه!
تیوی اومد با موتوری
آجدان و خودی و غیر خودی
بدون «ما»ی نخودی
حلقه زدند دور احمدی
موتوریه گفت
کاری اگر نداری
بریم موتور سواری
بعد تیوی گفت
از توکیو تا آتن
میبرمت رو آنتن
آجدانه آژیر میکشید
ببو ببو، ببو ببو
هر چی میخوای فوری بگو
توی ده قلمدون
یه جای همه پاره شد
احمدی همه کاره شد!
| لینک |
